سيد مرتضى حسيني فيروزآبادي ( مترجم : ساعدي )

106

فضائل الخمسة من الصحاح الستة ( فضائل پنج تن ( ع ) در صحاح ششگانه اهل سنت ) ( فاسي )

تذكَّر داد و آنان را سوگند داد هر كسى كه از رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله شنيده است كه در حق من ، فرمود : « من كنت مولاه فعلىّ مولاه » از محل خود قيام نمايد و گواهى خود را اعلام كند . همگان از جاى برخاستند و اعلام كردند كه ما اين سخن را در حق شما ، از رسول اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله شنيده‌ايم . تنها يكى از حاضران همچنان نشسته بود و اعلام شهادت نكرد ! حضرت على عليه السّلام از وى پرسيد : تو چرا از محل خود برنخاستى ؟ گفت : يا امير المؤمنين ! من پير مرد فرتوتى هستم و هر چه شنيده‌ام از خاطرم محو شده است ! حضرت فرمود : بار پروردگارا ! اگر اين شخص دروغ مىگويد ، او را به گرفتارى خوبى مبتلا كن ! ( شل و كور و امثال اينها نباشد ) راوى گفت : پس از اين ماجرا نقطهء سفيدى ( نوعى پيسى ) در پيشانيش ظاهر شد كه مايهء شرمآورى او بود و چنان بود كه هر اندازه مىخواست روى آن را به عمامه‌اش بپوشاند ميسّر نمىشد و با اين شرمسارى بسر مىبرد تا زمانى كه مرد و جان به مالك دوزخ سپرد ! مؤلف گويد : مردى كه هنگام اعلام شهادت از محل خود قيام نكرد ، بدليل آنكه پير شده و خاطراتش را از دست داده بود و سرانجام به نفرين حضرت على عليه السّلام گرفتار شد و در بعضى از اخبار هم به نام او تصريح شده است ، « انس بن مالك » است و ممكن است « ابو نعيم » مؤلف « حلية » به جهاتى كه خود مىخواسته ، نامى از وى نبرده است . اين حديث را « هيثمى » در [ مجمع 9 / 108 ] ، « طبرانى » در « الاوسط » و « الصغير » و « متّقى » در [ كنز العمال 6 / 403 ] نقل كرده و مىگويد كه « طبرانى » در « الاوسط » به ذكر آن پرداخته است . [ همان كتاب جلد 5 ] در پايان گزارشهاى « عمر بن عبد العزيز » ، به سند خود ، از « يزيد بن عمر بن مورق » روايت كرده است كه در شام بودم ، همزمان شنيدم كه « عمر بن عبد العزيز » عطيّه‌هائى در ميان مردم پخش مىكند . من هم از فرصت استفاده كرده نزد او رفتم . از من پرسيد : از كدام قبيله‌اى ؟ در پاسخ گفتم : از